شب سپيد
موضوعات عمومي

اکتبر
06

 

  

اگر فیلم را نمی بینید روی لینک زیر کلیک کرده فیلتر شکن را دانلود کنید:

http://www.wujie.net/downloads/ultrasurf/u.zip

Iran So Far Lyrics

They say true love comes only once in a lifetime
and even though we’re from opposite ends of the earth,
my heart tells me you’re the one for me.
Mahmoud

I remember when it started, saw you on the news
you were hating gays, I was eating food
but I was feeling you, and even though I disagreed with almost everything you said
you aint wrong to me, so strong to me, you belong to me
Like a very hairy Jake Gyllenhaal to me
Mahmoud make my heart beat right out of my chest
my mind says no but my body says yes
Nuclear threat, the only threat I see
is the threat of you not coming home with me.
Our love for each other’s like when atoms collide
Can’t express how I feel
Ay yo Adam let’s ride

And Iran, Iran so far away
is your home, but in my heart you’ll stay

He ran, for the president of Iran
we ran together to a tropical island
my man, Mahmoud is known for rilin’
smiling, if he can still do it then I can
they call you weasel, they say your methods are medieval
you can play the Jews I can be your Jim Caviezel
S&M, nestlin’ when we’re wrestlin’
You can be the port that I park my vessel in
So I try to mute the tv but you can still see me
with your sleepy brown eyes, butter pecan thighs
And your hairy butt
Yeah…

And Iran, Iran so far away
come home, and in my arms you’ll stay

Used to look at the stars and dream
round the world same stars were seen
And a twinkle in your eyes Mahmoud.
Talk smooth to me, without a tie
your pants high waisted, damn so fly.
We can take a trip to the animal zoo
and laugh at all the funny things that animals do
Like Eugene (Levy) you got me straight trippin’ boo
hope you look in my eyes and say I’m trippin’ too
you say Iran don’t have the bomb but they already do
you should know by now, it’s you.

And Iran, Iran so far away
is your home, but in my heart you’ll stay

You crazy for this one Mahmoud
you can deny the holocaust all you want
but you can’t deny that there’s something between us
I know you say there’s no gays in Iran
but you’re in New York now baby
it’s time to stop hiding,
and start living

اکتبر
04

 

اگر فیلم را نمی بینید روی لینک زیر کلیک کرده فیلتر شکن را دانلود کنید:

http://www.wujie.net/downloads/ultrasurf/u.zip

سپتامبر
27

چند روز قبل بالاخره با سر و صدای فراوان رئیس جمهور افراطی ایران راهی امریکا شد. من نیز مانند دیگران _ از اینکه شخصیتی چون ایشان که با دست گل های مکرری که در هر بار صحبت در مجامع داخلی و خارجی به آب می دهند بار دیگر برای سخنرانی راهی می شوند_ نگران سخنان ایشان در دانشگاه کلمبیا بودم. دانشگاه کلمبیا یکی از معتبر ترین مجامع علمی جهان است که بویژه در رشته های علوم سیاسی و خبرنگاری از شهرتی فزاینده برخوردار است. از روزها قبل یهودیان نیویورک[2] با تجمّعات اعتراض آمیز در اطراف مقر سازمان ملل و محوطه نزدیک به آمفی تأتر محل سخنرانی آقای احمدی نژاد در دانشگاه کلمبیا و با در دست داشتن بلاکادر هایی در نکوهش حضور آقای احمدی نژاد. همچنین گروههای ایرانی و مدافعان حقوق بشر نیز در این تجمعات اعتراضی شرکت داشتند. اما حضور یهودیان که مشخصا با پرچم اسرائیل در دانشگاه کلمبیا حاضر بودند چشمگیر بود در هنگام ایراد سخن از جانب آقای احمدی نژاد گروهی از استادان و دانشجویان یهودی با حلقه زدن در محوطه چمن بسیار بزرگ نزدیک محل برگزاری جلسه به خواندن سرود سلام بر اسرائیل پرداختند. داخل سالن سخنرانی مملو از جمعيت بود[3]، رييس دانشگاه کلمبيا، لی سی بولينجر، ابتدا مقدمه آتشینی را در معرفی احمدی نژاد بيان کرد وی صراحتا به انکار هولوکاست توسط احمدی نژاد که آن واقعه تاریخی را افسانه خواند پرداخت رئیس دانشگاه خطاب به احمدی نژاد گفت:” شاید آن سخنان[انکار هولوکاست] بتواند بی سوادان و ناآگاهان را فریب دهد اما در چنین مکانی فقط باعث مضحکه شما می شود.

  آقای بولينجر خطاب به رئیس جمهوری ایران گفت: یا شما شجاعانه تحریک آمیز هستید یا بطور متحیّرانه ناآگاه رئیس دانشگاه کلمبیا حقوق بشر در ایران را نیز زیر سوال برد.آقای بولينجر خطاب به رئیس جمهوری ایران گفت شما دارای همه علائم یک دیکتاتور جزء و بیرحم هستید[در این هنگام صدای کف زدن های متوالی حضار در سالن جلسه طنین افکند] آقای بولينجر ادامه داد چرا زنان پیروان دین بهایی و همجنسگرایان و بسیاری از همکاران فرهنگی و دانشگاهی در کشور شما تحت تعقیب و پیگرد قرار می گیرند؟ [باز هم حضار به نشانه تأیید دست زدند] رئیس دانشگاه کلمبیا درپایان صحبتهایش از اینکه آقای احمدی نژاد شجاعت و صراحت لازم برای پاسخگویی به سوالات مطرح شده را داشته باشد اضهار شک کرد و گفت احتمالا شما به هیچ یک از این سوالات جواب روشنی نمی دهید. آفای احمدی نژاد در پاسخ به این مطلب گفت: “قوه قضائیه محکومان به جنایت و مواد مخدر را اعدام کرده است” [و از جواب دادن به پرسش در باره همجنسگرایان شانه خالی کرد] با پیگیری موضوع همجنسگرایان احمدی نژاد گفت: “در ایران چنین پدیده ای مانند کشور شما وجود نداردو نمی داند که شرکت کنندگان چنین اطلاعاتی را از کجا دریافت کرده اند” پاسخ آقای احمدی نژادبا واکنش حظار روبرو شد.[4][ صدای آمریکا سه شنبه 3 مهر 1386 (2007.09.25)] “وقتی صحبت از آزادی بیان و اندیشه در آمریکا می شود پاره ای ممکن است توجه نکنند که آزادی بیان همراه با خودش مسئولیت شنیدن و تحمل حرف دیگران را نیز به همراه دارد یعنی آزادی بیان معنایش این نیست که کسی بدون مسئولیت هرچه دلش خواست بگوید و انتظار شنیدن حرف مخالفی هم نداشته باشد شاید آقای احمدی نژاد رئیس جمهوری اسلامی ایران نیز دیروز تا بیش از سخنرانی در دانشگاه کلمبیا دچار چنین توهمی بود چنانچه پس از شنیدن حرفهای آقای بولينجر رئیس دانشگاه کلمبیا که او را بخاطر انکار هولوکاست بسیار تحریک کننده ای گستاخ یا بیسوادی خطرناک توصیف کرد آشکارا یکه خورد و حرفهای او را توهین به خود و حظار تلقی کرد.” [احمد رضا بهارلو – صدای آمریکا]  “آقای احمدی نژاد باعث شدند به عنوان عصاره حکومت بیست و هشت ساله جمهوری اسلامی مورد تحقیر قرار بگیرند این تحقیری که ایشان قرار گرفتند طبیعی است که حقشان بود… کسی ایشان را فقط بخاطر سخنرانی که دیروز قرار بود بکنند مورد موأخذه قرار نداد اضهارات رئیس دانشگاه فقط بخاطر آن سخنرانی نبود بلکه بخاطر عملکرد طولانیی بود که این رژیم از خودش نشان داده نکته بسیار مهم این قضیه این است که آقای احمدی نژاد با بیان یک دروغ فاحش مستند یعنی انکار به روایت ایشان  همجنس باز _ که واژه بسیار نادرستی است واژه همجنسگرا را حداقل ایشان می توانستند بکار ببرند _ با انکار وجود همجنسگرا در جامعه ایرانی کلا اعتبار سخنان خودش را هر آنچه گفته بود مخدوش کرد و از بین برد و همه دانستند که ایشان آمده است که با دروغ پردازی یک چهره زیبا به حکومتی بدهد که عملکردش پیش روی مردم است…ایشان اصلا فاقد کوچکترین ابزاری برای این نمایش بود به همین دلیل از دیشب [24 سپتامبر 2مهر] تبدیل به یک جوک [شد]… شما حتما رسانه های آمریکا را دیده اید این مطلبی که ایشان راجب همجنسگرا ها گفت و باعث خنده حضار شد به طوری که خود ایشان هم خنده اش گرفت، تبدیل به یک جوک روز در آمریکا [شده] که می گویند مردم در جلسه احمدی نژاد خندیدند اما نه با او به او خندیدند و این بسیار باعث تأسف است.[شهرام همایون در گفتگو با احمد رضا بهارلو]جناب آقای رئیس جمهور !از اینکه مجبورم شما را رئیس جمهور کشورم _ایران_ خطاب کنم متأسفم اما چاره ای هم جز این ندارم چون در حال حاضر شما رئیس دولت و جمهوری اسلامی حاکم بر ایران هستید. من یک همجنسگرا هستم و علیرغم فرمایش جنابعالی وجود دارم نظایر من در پایتخت یعنی همانجایی که تصادفا شما هم حضور دارید هستند تعدادشان را نمی دانم  و اگر هم می دانستم به شما نمی گفتم.شما من و امثال من را “همجنسباز” خطاب کردید من سخنگوی دیگران نیستم بنابراین از جانب خود خطاب به شما می گویم بر عکس تصورات شما همجنسگرایان در ایران وجود دارند هر چند که بر این باورم که شما این کلمه را برای تحقیر من بکار بردید. شما به راحتی مرا از حق شهروندی محروم کردید و وجودم را نادیده انگاشتید. هنگامی که هواپیمای شما بر خاک آمریکا فرود آمد یکی از معتبرترین و معروفترین روزنامه های آن کشور دیلی نیوز چاپ نیویورک در صفحه اول خود با تیتر بسیار درشت و غیر معمول که تقریبا تمامی صفحه را پر کرده بود همراه با عکسی از شما اینچنین نوشت: “شیطان به زمین نشست”[5] حتما وقتی به محل برگزاری سخنرانی می رفتید دانشجویان و مردمی را دیدید که تصاویر شما را در میان آرم اس اس در دست داشتند که روی آن نوشته شده بود: “هیتلر زنده است” همینطور پلاکادر های متعددی که بر روی آن همراه با عکس شما نوشته بودند “برو به جهنم” می دانید با دیدن همه اینها چه حالی به من دست می دهد؟ با خود می اندیشم چرا باید مردی که نماینده کشور من است اینهمه آبرویم را ببرد؟ چرا باید احساس شرمندگی و شرمساری کنم از اینکه انسانی چون شما رئیس دولت ایران است و با ندانم کاریها و صحبتهای نا بجا باعث آبروریزی می شود؟!     در جایی دیگر درست بر روی دیواری نزدیک به محل برگزاری سخنرانی مشعشع شما عکسی از دو نوجوان همجنسگرای ایرانی را به دیوار زده بودند که در دقایق پایانی عمر بودند آیا گزارش اعدامهای همجنسگرایان به شما نمی رسد؟ در تمامی زمانی که شما مشغول سخنرانی بودید تنها و تنها در دو موقعیت برای شما دست زده شد وقتی اعلام فرمودید:” ایران با داشتن بمب اتمی مخالف است ” و دیگر در زمانی که “دانشگاهیان کلمبیا را به دیدار از ایران دعوت نمودید ” البته بارها “هو” شدید و دو بار هم تقریبا همه حضار به سخنانتان خندیدند وای بر ایران وای بر بخت من که شما باید نماینده کشور من باشید.I’m Iranian gay, I already exist!ای کاش می توانستم یا بهتر بگویم جرأت آن را داشتم بر روی پیراهنی سفید این عبارت را بنویسم و بر تن کرده در همه جای این سرزمین محنت زده بگردم تا مردم با دو چشم خویش ببینند و باورم کنند… ای کاش می توانستم! در پایان چون دیواری کوتاه تر از آرشام عزیزم نمی یابم خطاب به او می گویم ای عزیز برادر آیا وقت آن نرسیده که مانند تمام سازمانها و ان جی او های دنیا سازمان ما اقدام به عضو گیری رسمی نماید تا در موارد مشابه اگر کسی دوباره چنین ادعایی کرد بتوانیم نشان دهیم ما هستیم و عضویت سازمانی را داریم که مدافع حقوق ماست در سوالی که از آقای احمدی نژاد شد نام زنان و بهائیان هم آمد همه این گروهها مخصوصا بهائیان تشکلات منظمی را دارند که پشتیبان آنان است اگر به خطر بیفتند از آنان حمایت می کنند شخصی پیرو دیانت بهایی را می شناسم وقتی در خارج از کشور بی پول و در مانده شد و مشکلات جدی برایش پیش آمد انگشتری را که به روی آن نوشته بود: “یا بها الابها” از انگشت بیرون آورده به نماینده جامعه بهایی آن کشور خارجی داد و در کمتر از یک ساعت تمام مشکلاتش را حل کردند. اما ما چه؟ براستی اگر فردا برای من و امثال من اتفاقی بیفتد و آقای احمدی نژاد تصمیم بگیرند برای اینکه به دروغگویی متهم نشوند تمام همجنسگرایان را از میان بردارند من به کدام مرجع و نهاد قانونی می توانم متوسل شوم؟





[2] نیویورک با داشتن بیش از سه ملیون یهودی دومین شهر یهودی نشین جهان است.

[3] هشتصد نفر که هفتصد نفر آنها دانشجو و صد نفر استاد دانشگاه بودند در سالن حضور داشتند و جمعیت بسیار بیشتری در محوطه چمن نزدیک محل از یک صفحه مانیتور بسیار بزرگ مراسم سخنرانی را می دیدند.

[4] در واقع تقریبا تمامی حضار به ایشان خندیده و عده ای نیز ایشان را هو کردند.

[5] THE EVIL HAS LANDED

جون
27

خواننده دلها بانو مهستی درگذشت

3847314.jpg

متاسفانه دیروز باخبر شدم بانوی اواز ایران مهستی در سن ۶۱ سالگی دار فانی را وداع گفتند.ایشان مدتها بود که از بیماری سرطان روده بزرگ رنج میبردند.

بانو مهستی از جمله خوانندگانی بودند که احساس را به رگهای موسیقی اصیل ایرانی تزریق کرده بودند و به همین خاطر کارهای ایشان همیشه مورد استقبال مردم قرار میگرفت.بعد از وداع با دیگر بانوی اواز ایران هایده حالا با خواننده دلها مهستی هم وداع کردیم.وداعی بسیار تلخ که باورش هنوز برای من خیلی سخته.

مهستی دور از وطن و در خاک غربت با هموطنانش وداع کرد.مردم ایران با صدای مهستی خاطرات فراوانی را دارند و این خاطرات هرگز فراموش نخواهد شد.

به دلیل این حادثه تلخ و ناگوار تعدادی از کارهای بانو مهستی را از سایتهای مختلف جمع کرده ام که برای دانلود در وبلاگ قرار میدهم تا دوستان عزیز بتوانند صدای ماندگار بانو مهستی را بشنوند چون تنها صداست که می ماند:

اخرین طبیب-زنده یاد مهستی

عزیز رفته-زنده یاد مهستی

میخونه بی شرابه-زنده یاد مهستی

ویدئوی وای دلم تنگه-زنده یاد مهستی

الهی بمونی-زنده یاد مهستی

روحش شاد و یادش گرامی باد.

جون
10

فریدون مشیری در سال 1305 خورشیدی دز تهران متولد شد. تحصیلات ابتدایی را در مشهد و دوره متوسطه را در زادگاهش به پایان رسانید. پدر بزرگ مادری اش مرحوم میرزا جوادخان مؤتمن الممالک از شعرای بزرگ دوره ناصری بوده است. پدر و مادر مشیری نیز هر دو اهل شعر و ادب بودند. مشیری از کودکی به شعر دلبستگی تمام پیدا کرد و با بزرگان ادب پارسی انس گرفت در دوران دبیرستان و دانشگاه دفتری از غزلها و مثنوی های خود ترتیب داد آشنایی مشیری با شعر نو و قالب های آزاد، او را از ادامه شیوه کهن باز داشت ، “اما مشیری راهی میانه برگزید” راهی که او انتخاب کرد همان “اسلوب برگزیده بنیان گذاران شعر نو” بود. یعنی شکستن قالب های عروضی و کوتاه و بلند کردن مصراع ها و “استفاده بجا از قافیه”. او با نگاهی تازه به طبیعت و انسان، به شعرش رنگ و بوی خاصی داد. مشیری از بزرگان شعر امروز ایران است.  (زیبای جاودانه انتشارات سخن 1379 تهران)

 

 

شاید محال
نیست…

 

آن کس که درد عشق بداند

اشکی بر این سخن بفشاند:

این سان که ذرّه هایِ دلِ بیقرارِ من

سر در کمندِ عشقِ تو، جان در هوایِ توست

شاید محال نیست که بعد از هزار سال،

روزی غبارِ ما را، آشفته پوی باد؛

در دور دستِ دشتی از دیده ها نهان،

بر برگ ارغوانی،

                  -پیچیده با خزان-

یا پایِ جویباری،

                 -چون اشک ما روان-

پهلویِ یکدگر بنشاند!

ما را به یکدگر برساند!

جون
09

چو عشق را تو ندانی بپرس از شبها

بپرس از رخ زرد و ز خشکی لبها

به گذشته فکر می کنم: براستی چند بار عاشق شدم؟ یک بار، دو یا سه بار؟ نمی دانم، ولی آنچه برایم مُسَجَّل است این واقعیت است که هیچ کدام از آنانی که از صمیم قلب دوست می داشتم، به من علاقه ای نداشتند چه
رسد به اینکه عاشقم باشند!

زمانی “داریوش” و روزگاری دیگر ( پس از سفر اروپا و بیرون جهیدن از قفس و آشنایی با دیگر ملل ) عالیجنابان خولیو و بوچِلی همدم شبهای تارم بودند ، با آوای روحبخششان خود را تسکین می دادم و آبی بر آتش دل می افشاندم اما دریغ و درد که هیچ کدام از آنان که زمانی دوستشان می داشتم و خاطرشان برایم عزیز بود قدرم را ندانستند، عشقم را به هیچ شمردند، مرا با من تنها گذاشتند و رفتند و حالا از آنها هیچ نمانده بر جا جز مشت خاطراتی در این خاطر شکسته… ای کاش می توانستم، یک لحظه، می توانستم ای کاش، همه آنان را بر شانه های خود بنشانم از درون قلبم دریچه ای به بیرون بگشایم تا با دو چشم خویش ببینند جایگاهشان کجاست و عشقم -عشق پاکم- را باور کنند، ای کاش می توانستم!

بعضی اوقات با خود می اندیشم آیا من سزاوار عشق دیگران نبودم؟! چرا یک بار -فقط یک بار- کسی نگفت دوستت دارم؟! و من همواره متکلمِ وحده بودم! چرا آنان نیز چون من برایم اشگ شوق نریختند؟ چرا وقتی خبر بیماریم را شنیدند به بیمارستان – با شاخه های گلی که از عشقشان سرخ رنگ بود – هجوم نیاوردند و مرا در آغوش نگرفتند من که هر چه خواستند کردم… به هر آنچه مایل نبودم فقط چون آنان می خواستند رضایت دادم؟! و خود را گول زده در مقابل رفتار خالی از مهرشان می گفتم “هرچه آنان با من بی مهری کنند من مهر خود افزون کنم” تا شاید شرمساری از بدرفتاریشان آنان را با من همراه سازد، سرانجام آنان نیز چون من عاشق شوند… دردا که چنین نشد وای از این بختم فغان از روزگار من!

جون
09

To all the girls I've loved before Who travelled in and out my door I'm glad they came along I dedicate this song To all the girls I've loved before

To all the girls I once caressed And may I say I've held the best For helping me to grow I owe a lot I know To all the girls I've loved before The winds of change are always blowing And every time I try to stay The winds of change continue blowing And they just carry me away

To all the girls who shared my life Who now are someone else's wives I'm glad they came along I dedicate this song To all the girls I've loved before

To all the girls who cared for me Who filled my nights with ecstasy They live within my heart I'll always be a part Of all the girls I've loved before

To all the girls we've loved before Who travelled in and out our doors We're glad they came along We dedicate this song To all the girls we've loved before

To all the girls we've loved before Who travelled in and out our doors We're glad they came along We dedicate this song To all the girls we've loved before

به همه پسرانی که پیشتر عاشقشان بودم

که به درونم سفر کردند یا نکردند

من خوشحالم از اینکه آنان همراهم بودند

من این ترانه را پیشکش می کنم

به همه پسرانی که پیشتر عاشقشان بودم

 

 

به تمام پسرانی که فقط یک بار در آغوششان کشیدم

و شاید بتوانم بگویم بهترین را نگاهداشتم

برای اینکه به من کمک کند تا رشد کنم و بزرگ شوم

من می دانم بسیار مدیون هستم

مدیون همه پسرانی که پیشتر عاشقشان بودم

 

 

بادهای دگرگونی همیشه در حال وزیدن هستند

و هر زمان که می خواهم بمانم

بادهای متغیر همچنان می وزند

و آنها در همان دم مرا می ربایند و با خود می برند

همه پسرانی که پیشتر عاشقشان بودم

 

 

به تمام پسرانی که زندگیم را با آنان تقسیم کردم

که حالا همسران اشخاص دیگر هستند

به همه پسرانی که به من توجه داشتند

که با سرخوشی شبهایم را پر می کردند

آنها درون قلبم زندگی می کنند

و همیشه یک قسمت آن خواهند بود

همه پسرانی که پیشتر عاشقشان بودم

 

 

به همه پسرانی که پیشتر عاشقشان بودیم

که به درونمان سفر کردند یا نکردند

ما خوشحالیم از اینکه آنان همراهمان بودند

ما این ترانه را پیشکش می کنیم

به همه پسرانی که پیشتر عاشقشان بودیم

 

 

عالیجناب خولیو ایگلِسییآس و ویلی نِلسون

 

 

این ترانه، این ترانه جاوید، این ترانه بی مانند از دو صدای ماندگار (یکی پادشاه بی رقیب موسیقی پاپ لاتین عالیجناب “خولیو ایگلِسییآس” و جناب ویلی نِلسون خواننده بی مانند موزیک کانتی و سُنَتی آمریکا) “مرا به اوج می بَرَد مرا به کام می کشد” از این همه اشارات بی مانند به وجد می آیم …

البته به دلبل آنکه من و ما هرگز عاشق هیچ دختری نشدیم، تصمیم گرفتم در ترجمه ترانه کلمه “دختر” را با “پسر” تعویض کنم. [البته عالیجنابان "خولیو ایگلِسییآس" و "ویلی نِلسون"، فارسی نمی داند و از این تعویض ناراحت نخواهند شد!]

آری! این وصف حال من و ماست، مایی که عاشق شدیم، فارق شدیم و باز عاشق شدیم… و حالا خاطرات خوش آن دقایق و لحظات با ماست، البته در مورد من، تمام کسانی که عاشقشان شدم متاسفانه “استریت” بودند و هرگز _جز یک مورد که به تنفر گرایید_ نتوانستم به آنان بگویم دوستشان دارم…

من نیز این نوشتار را از طرف خود و شما به تمامی کسانی تقدیم می کنم که دوستشان داشتیم چه آنانی که می دانستند و چه آنانی که نمی دانستند.

جون
09

The Tell-Tale Heart



 


by Edgar Allan Poe
(1850)


From childhood’s hour I have not been
As others were — I have
not seen
As others saw — I could not bring
My passions from a common
spring –
From the same source I have not taken
My sorrow — I could not
awaken
My heart to joy at the same tone –
And all I lov’d — I lov’d
alone –
Then — in my childhood — in the dawn
Of a most stormy life –
was drawn
From ev’ry depth of good and ill
The mystery which binds me
still –
From the torrent, or the fountain –
From the red cliff of the
mountain –
From the sun that ’round me roll’d
In its autumn tint of gold

From the lightning in the sky
As it pass’d me flying by –
From the
thunder, and the storm –
And the cloud that took the form
(When the rest
of Heaven was blue)
Of a demon in my view —


 


Biography of Edgar Allan Poe


This is a short biography. Unlike many biographies that just seem to
go on and on, I’ve tried to compose one short enough to read in a single
sitting.


Poe’s Childhood


Edgar Poe was born in Boston on January 19, 1809. That makes him
Capricorn, on the cusp of Aquarius. His parents were David and Elizabeth Poe.
David was born in Baltimore on July 18, 1784. Elizabeth Arnold came to the U.S.
from England in 1796 and married David Poe after her first husband died in 1805.
They had three children, Henry, Edgar, and Rosalie.

Elizabeth Poe died in
1811, when Edgar was 2 years old. She had separated from her husband and had
taken her three kids with her. Henry went to live with his grandparents while
Edgar was adopted by Mr. and Mrs. John Allan and Rosalie was taken in by another
family. John Allan was a successful merchant, so Edgar grew up in good
surroundings and went to good schools.

When Poe was 6, he went to school
in England for 5 years. He learned Latin and French, as well as math and
history. He later returned to school in America and continued his studies. Edgar
Allan went to the University of Virginia in 1826. He was 17. Even though John
Allan had plenty of money, he only gave Edgar about a third of what he needed.
Although Edgar had done well in Latin and French, he started to drink heavily
and quickly became in debt. He had to quit school less than a year
later.


Poe in the Army


Edgar Allan had no money, no job skills, and had been shunned by
John Allan. Edgar went to Boston and joined the U.S. Army in 1827. He was 18. He
did reasonably well in the Army and attained the rank of sergeant major. In
1829, Mrs. Allan died and John Allan tried to be friendly towards Edgar and
signed Edgar’s application to West Point.

While waiting to enter West
Point, Edgar lived with his grandmother and his aunt, Mrs. Clemm. Also living
there was his brother, Henry, and young cousin, Virginia. In 1830, Edgar Allan
entered West Point as a cadet. He didn’t stay long because John Allan refused to
send him any money. It is thought that Edgar purposely broke the rules and
ignored his duties so he would be dismissed.


A Struggling Writer


In 1831, Edgar Allan Poe went to New York City where he had some of
his poetry published. He submitted stories to a number of magazines and they
were all rejected. Poe had no friends, no job, and was in financial trouble. He
sent a letter to John Allan begging for help but none came. John Allan died in
1834 and did not mention Edgar in his will.

In 1835, Edgar finally got a
job as an editor of a newspaper because of a contest he won with his story, “The Manuscript Found
in a Bottle
“. Edgar missed Mrs. Clemm and Virginia and brought them to
Richmond to live with him. In 1836, Edgar married his cousin, Virginia. He was
27 and she was 13. Many sources say Virginia was 14, but this is incorrect.
Virginia Clemm was born on August 22, 1822. They were married before her 14th
birthday, in May of 1836. In case you didn’t figure it out already, Virginia was
Virgo.

As the editor for the Southern Literary Messenger, Poe
successfully managed the paper and increased its circulation from 500 to 3500
copies. Despite this, Poe left the paper in early 1836, complaining of the poor
salary. In 1837, Edgar went to New York. He wrote “The Narrative of Arthur
Gordon Pym” but he could not find any financial success. He moved to
Philadelphia in 1838 where he wrote “Ligeia” and “The Haunted
Palace
“. His first volume of short stories, “Tales of the Grotesque and
Arabesque” was published in 1839. Poe received the copyright and 20 copies of
the book, but no money.

Sometime in 1840, Edgar Poe joined George R.
Graham as an editor for Graham’s Magazine. During the two years that Poe
worked for Graham’s, he published his first detective story, “The Murders in the Rue
Morgue
” and challenged readers to send in crytograms, which he always
solved. During the time Poe was editor, the circulation of the magazine rose
from 5000 to 35,000 copies. Poe left Graham’s in 1842 because he wanted to start
his own magazine.

Poe found himself without a regular job once again. He
tried to start a magazine called The Stylus and failed. In 1843, he
published some booklets containing a few of his short stories but they didn’t
sell well enough. He won a hundred dollars for his story, “The Gold Bug” and
sold a few other stories to magazines but he barely had enough money to support
his family. Often, Mrs. Clemm had to contribute financially. In 1844, Poe moved
back to New York. Even though “The Gold Bug” had a
circulation of around 300,000 copies, he could barely make a living.

In
1845, Edgar Poe became an editor at The Broadway Journal. A year later,
the Journal ran out of money and Poe was out of a job again. He and his family
moved to a small cottage near what is now East 192nd Street. Virginia’s health
was fading away and Edgar was deeply distressed by it. Virginia died in 1847, 10
days after Edgar’s birthday. After losing his wife, Poe collapsed from stress
but gradually returned to health later that year.


Final Days


In June of 1849, Poe left New York and went to Philadelphia, where
he visited his friend John Sartain. Poe left Philadelphia in July and came to
Richmond. He stayed at the Swan Tavern Hotel but joined “The Sons of Temperance”
in an effort to stop drinking. He renewed a boyhood romance with Sarah Royster
Shelton and planned to marry her in October.

On September 27, Poe left
Richmond for New York. He went to Philadelphia and stayed with a friend named
James P. Moss. On September 30, he meant to go to New York but supposedly took
the wrong train to Baltimore. On October 3, Poe was found at Gunner’s Hall, a
public house at 44 East Lombard Street, and was taken to the hospital. He lapsed
in and out of consciousness but was never able to explain exactly what happened
to him. Edgar Allan Poe died in the hospital on Sunday, October 7, 1849.

جون
09

بر حال خود بگریم یا این روزگار یا مردمانی که در میانه شان گرفتار آمده ام ازاینهمه بیداد به چاک پیراهنم پناه میبرم چرا که هیچ فریادرسی نمیبینم مردم همه مسخ، دنیا همه گیج، زمانه یکسره ناسازگار… مرا پناه ده ای چاکِ چاک پیرهن !

جون
09

 دوستی

 

 دل من دیر زمانی است که می پندارد:

دوستی” نیز گلی است

مثل نیلوفر و ناز،

ساقهء ترد ظریفی دارد

بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد.

جان این ساقهء نازک را

                                   - دانسته-

                                             بیازارد!

در زمینی که ضمیر من و توست

ازنخستین دیدار،

هرسخن، هر رفتار،

دانه هایی است که می افشانیم.

برگ و باری است که می رویانیم

آب و خورشید و نسیمش “مهر” است

گر بدانگونه که بایست به بار آید

زندگی را به دل انگیز ترین چهره بیاراید

 

آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف،

که تمنای وجودت همه او باشد و بس

بی نیازت سازد،  از همه چیز و همه کس

زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته است

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است

در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز

عطرجان پرور عشق

گر به صحرای وجودت نوزیده است هنوز

دانه ها را باید از نو کاشت!

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان

خرج می باید کرد

رنج می باید برد

 

بانگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست یکدیگر را

بفشاریم به مهر

جام دلهامان را

                   مالامال از یاری،
غمخواری

بسپاریم به هم

بسرائیم به آواز بلند:

-شادی روی تو!

ای دیده به دیدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه،

عطرافشان

                  گلباران باد!